تبليغاتX
آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
سیل اشک

قالب پرشین بلاگ


سیل اشک
باید کنـــار تو باشم توو این مسیر ناگزیر..فرصت دوست داشتنتو به من ببخش..ازم نگیــــر
در این چند روز حس خوب و بدی دارم...

حس خوب را از تصدق
قلب مهربانی دارم که سرزده به مهمانی قلب کوچک من آمد..
آمد و با رایحه خوش دوستی اش خوشبختی ام را صد چندان کرد
برای آمدن ساده ترین بهانه را آورد: لبخند...
و به راستی زیباترین بهانه ها ؛ساده ترین ها هستند...

برای با هم بودن نیازی به هم آغوشی دست ها نمی بیند. . . هم آوازی قلب ها برای او کافی است. . .
و او هربار سرشار از شعری ناب و تازه است برای سردادن. .


طاقت کم مرا با صبر زیاد خود می پوشاند..کم طاقتی ام از قدر ناشناسی مهربانی ها نیست!
چه کنم شیشه دلم نازک است و به تلنگر نسیمی می شکند. . .
و این غربت هر روز بیش ازپیش این شیشه را می ساید و نحیف تر می کند. . .

اما حس خوب چشم هایی که تاکنون ندیده ام مرا در سرمای غربت می پوشاند
هر بار که نسیمی می وزد مرا به یاد او می اندازد؛چرا که خوب میدانم روزی خواهد رسید که پایان سفر قاصدک خواهد بود
و آن روز من در میان باغی از گل غرق خواهم بود؛و تقلایی نخواهم کرد برای نجات
امیدوارم لیاقت این خوشبختی را داشته باشم. . .

و اما حس بد؛حسی که بوی غم دارد و کمی دلتنگی. .
کسی که به قلبم دعوت شده بود و نیامد. . .
کسی که بی هیچ درس و کلاسی؛بی هیچ پرسش و پاسخی،مرا مردود کرده است. . . . .
باقی حرف هایم باشد میان من و او و خدایش. . .


حرف آخر:حس هر روز ام؛روزهایی که غمگین ام؛روزهایی که شادم،در همه حال
حس قاصدکی است مسافر که مبدا و مقصد اش را تنها خدا می داند
حافظ اش تنها خداست
بهترین دوست اش خداست
و همیشه عاشق خداست...



[ یکشنبه 6 فروردین1391 ] [ 0:56 AM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

بذار یواش شروع کنم ٬ سلام گلم،همنفسم

آرزوهام راضی شدن ٬ دیگه بهت نمیرسم

گفتم چیا گفتی بهم ٬ گفتی که آینده داری

دنیا همش عاشقی نیس٬ گریه داری ٬ خنده داری

گفتم که گفتی من باشم ٬ به لحظه هات نمیرسی

به قول دل شاید دلت گرو باشه پیش کسی

خلاصه گفتم که چشات قصد رسیدن نداره

رویاها کاله و دسات خیال چیدن نداره

گفتم که گفتی زتدگیت غصه داره ٬ سفر داره

هم واسه من هم واسه تو با هم بودن خطر داره

گفتم تو گفتی رویاها مال شبای شاعراس

شهامتو کسی داره که شاعر مسافراس

مسافرا اون آدمان که با حقیقت می مونن

تلخیاشو خوب می چشن ٬ غصه هاشو خوب میدونن

گفتم فقط میخوای واست یه حس محترم باشم

عاشقیمو قایم کنم ٬ تو طالع تو کم باشم

گفتم که گفتی ما دو تا به درد هم نمیخوریم

ولی یه جا مثل همیم ٬ هردومون از غصه پریم

گفتم تو گفتی میتونیم یادی کنیم از همدیگه

اما کسی به اون یکی لیلی و مجنون نمیگه

گفتم تو گفتی سهممون از زندگی جدا جداست

حرف تو رو چشم منه اما اینام دست خداس

هرچی که تو گفته بودی گفتم به دل بی کم و بیش

حال خودم ؟ نه راه پس مونده برام نه راه پیش

این حرفای خودت بوده ٬ از من دیوونه تر دیدی ؟

اصلا نگفتم اینا رو خودت دیدی یا شنیدی

دلم که حرفاتو شنید اول که باورش نشد

ولی نه ٬ بهتره بگم ٬ نفهمیدش ٬ سرش نشد

یه جوری مات و غم زده فقط به دورا خیره شد

رنگ از رخش ٬ نه نپرید ٬ شکست و مرد و تیره شد

بلور رویاهام ولی چکید مث خواب تگرگ

آرزوهام از هم ٬ رسید ته کوچه ی مرگ

راستش ازم چیزی نموند به جز همین جسم ظریف

خوب میدونی چی میکشه غریب تو خونه ی حریف

نگی چرا نوشته هام لطیف و عاشقونه نیست

رویا و آرزوم که هیچ ٬ حتی دل دیوونه نیست

زیبا باید تنهایی من این نامه رو سیا کنم

رسم گذشته ها میگه باید به تو نگا کنم

حرفاتو گفتم به خودت ٬ ببینی راستی تو زدی

اصلا توی ذات تو هست ٬ یه همچی چیزی بلدی ؟

اگر تو بیداری بودم ٬ بشین میادش خبرم

اگر نگفتی بنویس ٬ من میخوام از خواب بپرم

دوست دارم ٬ چه توی خواب چه توی مرگ و بیداری

فدای یه تار موهات ٬ که تو منو دوس نداری

مواظب آدما باش ٬ زندگی گرگه عزیزم

خدای رویای منم ٬ هنوز بزرگه عزیزم . . . 

[ یکشنبه 8 خرداد1390 ] [ 7:13 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد
بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.
 
                                   برایت همچنان آرزو دارم که دوستانی داشته باشی
                                   از جمله دوستان بد و ناپایدار
                                   برخی نادوست، و برخی دوستدار
                                   که دسته کم یکی در میانشان
                                   بی تردید مورد اعتمادت باشد.
 
و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دستکم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
 
                                  و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری،
                                  تا در لحظات سخت
                                  وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
                                  همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
 
همچنین، برایت آرزومندم که صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیری می کنند
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
 
                                  و امیدوارم اگر جوان هستی
                                  خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
                                  و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی
                                  و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی
                                  چرا که هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد
                                  و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
 
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
چرا که به این طریق
به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت.
 
                                  امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
                                  هرچند که خرد بوده باشد
                                  و با روئیدنش همراه شوی
                                  تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
 
بعلاوه، آرزومندم که پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه، سالی یکبار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مال من است؟
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.
 
                                  و در پایان، اگر مردی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
                                  و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
                                  که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
                                  باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
[ پنجشنبه 1 مهر1389 ] [ 12:57 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]
 باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

...این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

[ چهارشنبه 20 مرداد1389 ] [ 4:41 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

پایت را بلند كن
چرا باور نداری جسمی زیر كفشهایت ناله میكند
این جسم دل من است
 همان چیزی است كه روزی به خودم می گفتی عزیزترین است
اما امروز بیرحمانه زیر پایت گذاشتی
باشد باز هم سکوت می کنم
مهم اینست كه تو دلت جایگاهش عزیز است پس من نمی نالم
برایم ارزش دارد دل تو..نه دل خودم که زیر پای تو جا گذاشته ام
نمی دانم چرا؟
اما چرا میدانم
اگر عزیز بود كه زیر پایت به گرو نمی گذاشتم
باشد برو اما قدری آهسته تر
شاید روزی دوباره دلت بخواهد دل من را داشته باشی
پس بگذار قدری جان داشته باشد...

 

 

 

[ سه شنبه 23 تیر1388 ] [ 9:5 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

دارم از یاد تو می رم عشق من کاری بکن
شاید از غصه بمیرم عشق من کاری بکن
امون از این عشقی که عاشقم نیست
امون از این گل که شقایقم نیست
امون از این یاره نفس بریده
امون از این بغضی که هق هقم نیست
تازه می خواستم تو دل تو جاشم
تازه می خواستم به تو مبتلا شم
خراب شدی روی سر آرزوهام
تاوان این عشقو من از تو می خوام
نفرین به من که پر پرت نکردم
مثل خودم در به درت نکردم
دستتو خوندم و چشامو بستم
از حال و روزم خبرت نکردم
نفرین به تو که باورم نکردی
عاشق شدم عاشق ترم نکردی
سوختمو دل به هیچ کسی ندادم
تو سایه.. تو تاج سرم نکردی

امون از این عشقی که عاشقم نیست
امون از این گل که شقایقم نیست

[ دوشنبه 14 مرداد1387 ] [ 3:55 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

میدونی؟..وقتی که نیستی..وقتی که فرسنگ هــــــا ازم دوری..وقتی که تنها میشم و تو پیشم نیستی...

دلم می خواد یه اتاقی باشه گرم گرم..روشنه روشن.با بوی عود

تو باشی منم باشم...

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید

تو منو بغلم کنی که نترسم...که سردم نشه... که نلرزم....

 

می دونی؟

تو بغلم کردی..

تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم با پاهات محکم منو گرفتی دستاتم دورم حلقه کردی...

بهت می گم چشماتو می بندی؟

می گی آره.بعد چشماتو می بندی...

بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟

می گی آره بعد شروع می کنی به قصه گفتن..یه عالمه قصه طولانی که هیچ وقت تموم نمی شن..

 

می دونی؟

می خوام رگ بزنم/ رگ خودمو..مچ دست چپمو...یه حرکت سریع یه ضربه عمیق..

ولی تو که آخه نمیدونی می خوام رگمو بزنم  تو چشماتو بستی نمیبینی که من تیغ و از جیبم

در میارم..نمیبینی که سریع می برم نمیبینی که خون فواره می زنه..نمیبینی که دستم می سوزه..

و لبمو این جوری گاز می گیرم که نگم آخ..که چشماتو باز نکنی و منو نبینی....

تو بغلم کردی می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم می کنی که گرم شم...

می بینی نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی دوباره نفس نفس می زنه....

می بینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد تر می شم...

چشماتو باز می کنی می بینی که من مردم....

من می ترسیدم از دوریت بمیرم..از خون دیدن.. از تنهایی مردن..از سرد شدن..

وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم....

مردن خوب بود آرومه آرووم

گریه نکن دیگه...............خب؟

 

من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم و بعد تو همون جوری با چشمای بسته بهم لبخند بزنی...

پس بیا به حرمت عشق پاک و آغوش گرمم

اگـــــر روزی برگشتی

شاخه ای گل سرخ روی قبرم بگذار...

 

 

 

 

[ یکشنبه 6 آبان1386 ] [ 5:34 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

من تو را تا به ابد

تا به آن لحظه آخر که اجل می رسدم

تا به اوجی که عاشق دارد

با تمام تپش سینه خود دوست می دارم

من تو را هم چو بهار با لطافت با مهر

با صنوبر با یاس با شقایق با گل

      همنوا می خواهم

من گل واشده عشق تو را تا ابد می بویم

و تو را در دل خویش جاودان می سازم

من صمیمیت چشمان تورا که به رنگ عسلی است

تا ابد می خواهم

من تورا.. یادت را.. بوسه داغت را.. تا ابد می جویم

من نسیم نفس پاک تو را که زمن گرمی احساس مرا می خواهد

تا به سر حد جنون می بویم

و برایت در دل آشیان می سازم

من برای تو گل سرخ عزیزخانه ای خواهم ساخت

که حصارش آبی ست

و در وپنجره اش از امید وحیاطش پر گلهای مریم

ودر این خانه خوش رنگ خیال به تو خواهم پیوست

         و تو را تا به ابد

تا به آ ن لحظه آخر که اجل می رسدم

دوست خواهم داشت...

 

 

[ سه شنبه 26 تیر1386 ] [ 12:4 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

      

               

به نام لحظه های شيرينی که در کنارت گذشت...

لحظه های تلخی که در نبودنت سپری شد...

و لحظه های انتظاری که برای ديدنت به برگ های ورق

خورده کتاب عمر و زنگيم سپرده می شود...

برای تو می نويسم تو که برايم

عزيزترينی در دنيا برايم بهتريني...

بهار و سبزه های خيس و عطرها و پرنده ها به پايان می رسند حتی شعرها

و شکوفه ها در گذر روزگار پژمرده می شوند اما آن بهاری که به پايان

نميرسد..                               تويی!!!

تکرار نام تو هر زمان و هر کجا که باشم حس با تو بودن را به قلبم

می کشاند و دلم را از بیگانگی ها می رهاند..روزها و شبهای بی شماری

را پر عطش به اميد ديدار دوباره ات سر کرده ام..بعد از گذر از راه ها و

کوچه های بن بست به تو رسيده ام..اميد لحظه هايم بوده و هستی..

و من هم اکنون باورهای خسته خويش را به پنجره زيبای چشمانت

می سپارم..اگر بی مقصد مانده ام ..و اگر در حسرت ديدنت گل نگاهم

پژمرده شده ..به معجزه عشق تو همه لحظه های کهن را به آخر می رسانم

نسيم معطر وجودت همه احساسم را زلال ميکند..و من عجيب از ته دل

احساس ميکنم به دل مغرور و صبورت نيازمندم..

تقصير توست که آرامش بخشی ..و با خوبی و محبت مرا عاشق و ديوونه

حضور بودنت ساخته ای..ای کاش بگذاری تا هميشه در چشمان تو و نگاهت

زندگی کنم. ای کاش انبوه تلنبار شده حرفهايم را از نگاهم بخوانی...

و ببينی که چه قدر دوستت دارم و هنوزم همان آرزوی هميشگی در دلم موج

می زند ...                        

                                  آرزوی با تو بودن........

                                                                             باورم کن....

 

 

                    

[ شنبه 1 اردیبهشت1386 ] [ 8:50 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]
سلام

     امروز تولدمه...

  به همین مناسبت خودمو خیلی تحویل گرفتم

     و شعر زیرو تقدیم می کنم به خودم...



مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک

مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک
مبارک مبارک ، تولدم مبارک

ببین طلوع چشمات ، به دنیا چه قشنگه
نگاه شیطون تو صمیمی و یه رنگه
صمیمی و یه رنگه

روز تولد توست ، دوستام میگن مبارک
منم میگم عزیزم ، تولدم مبارک
تولدم مبارک

گل ها رو تو گلدون جا بدین ، باغچه ها رو آبپاشی کنین      
همه کوچه ها چراغونی ، خونه ها رو نقّاشی کنین

ماه و ستاره درمیاد ، تو اومدی به جشن ما
می ارزه برق چشمِ تو ، به نور سرتاپاشون

روز به این قشنگی ، هرگز کسی ندیده
صدای ساز و آواز ، به آسمون رسیده
به آسمون رسیده

امروز فقط روز توست ، می خوام دنیا بدونه               
برای اسم زیبات ، می خونم عاشقونه
می خونم عاشقونه

تو آمدی به دنیا ، تو قلب من نشستی
خوش آمدی عزیزم ، که عشق من تو هستی

منم تا دنیا دنیاست ، قدر تو رو می دونم
امروز تولّد منه ، از ته دل می خونم

تولدم مبارک ، مبارک و مبارک
تولدم مبارک ، مبارک و مبارک
تولدم مبارک ، مبارک و مبارک
تولدم مبارک ، مبارک و مبارک


ببین طلوع چشمات ، به دنیا چه قشنگه
نگاه شیطون تو صمیمی و یه رنگه
صمیمی و یه رنگه

روز تولد توست ، همه میگن مبارک
منم میگم عزیزم ،

تولدم مبارک ، تولدم مبارک
تولدم مبارک ، تولدم مبارک

                                                                                            

                      

                   

[ شنبه 12 اسفند1385 ] [ 3:34 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

اگه یه روز دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گردم و نگات می کنم....... بدون برام مهمی

اگه یه روز دیدی که وقتی داری می افتی بر می گردم و با عجله میام به سمتت...... بدون برام عزیزی

اگه یه روز دیدی که وقتی داری می خندی بر می گردم و نگاهت می کنم....... بدون که واسم قشنگی

اگه یه روز دیدی که وقتی داری گریه می کنی و میام باهات اشک می ریزم...... بدون دوستت دارم

اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنم...... بدون که عاشقتم

اگه یه روز دیدی که وقتی داری ترکم می کنی برات فقط سکوت می کنم...... بدون دیونتم

اگه یه روز دیدی که از نبودت داغون می شم...... بدون برام همه چی بودی

اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می نالم...... بدون بی تو میمیرم

اگه یه روز دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیدم...... بدون که در انتظار مرگم

اگه یه روز دیدی که یه گوشه افتادم و یه پارچه ی سفید روم کشیدن...... بدون واسه خاطر تو مردم...

 

 

    

[ جمعه 13 بهمن1385 ] [ 7:38 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

دستـت را مـی گیرم 
       تمام تپـش های تـنم را سر ریـز مـی کنـم

       ¤¤¤

       دستـت را مـی گیـرم
       مردانـگی ات را در تاریـکی ها جشـن مـی گیـرم

       ¤¤¤

       دستـت را مـی گیـرم

       خیـانـت های هـزارگانـه ی روحـت را شـماره مـی کنـم
       مـی گـذارم در بنـد بنـد جانـت تـکثیـر شـوم

       ¤¤¤

       مـی بـویـمت
       مـی یـابـمت

       در فاصـله ای که هیـچ فـلسفـه یا فـرشـته ای پـر نـمی زنـد
       در فاصـله ای شـکننـده
       تـاج بر سـر مـی گـذارم
       بـه میـدان مـی فرستـمت

       ¤¤¤

       مـی دزدمـت از تـاریـخ
       از نوشـته های سـرد و خشـن

       ¤¤¤

       مـی بـویـمت
       مـی یـابـمت

                                       بــه پیشــانـی ام ســوگنـد مال منی ... 

[ دوشنبه 11 دی1385 ] [ 0:7 AM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

[ یکشنبه 19 آذر1385 ] [ 9:46 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

                                                گاهی اوقات

                                           احتیاج به یه آدمی داری

                                                 یه دوستی

                                        که وایسه رو به روت

خیلی جدی توی چشمات نگاه کنه

و بزنه تو گوشت

که تو صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه ت

 و دوباره نگاش کنی

         ببینی که خشمگینه

ببینی که عصبانیه

و توی اخم صورتش بخونی که دوستت داره

ببینی که دوستته

و نگاش کنی

 همون جوری که دستت روی صورتته که اون بهش کشیده زده

تا بهت بگه:"تو چته؟بسه به خودت بیا..تو چته.."

و سرت فریاد بکشه...

که تو یهو بلرزی

و بری بغلش

تا بغلت کنه

و همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت

 چنگ بزنه توی موهات

که سرت رو فشار بدی تو گودی شونش

تا تو چشمات رو ببندی

و روی شونه ش گریه کنی

بلرزی

و با خودت فکر کنی تو واقعا چته..."

 

 

[ چهارشنبه 15 آذر1385 ] [ 9:27 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

نامه اي به پدر!

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :

پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه.دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن

[ سه شنبه 14 آذر1385 ] [ 9:25 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، نفس بكشد و لذّت ببرد

سعي كن با كسي دوست شوي كه قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نشي براي وارد شدن به قلبش خودتو كوجك كني

در کودکي به من اموختند دوست بدار و اکنون که ديوانه وار دوست دارم ميگويند فراموش کن

ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بميرميميرم... باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم

تو كتاب خوندم سيگار بده ديگه نكشيدم، تو كتاب خوندم مشروب بده ديگه نخوردم، تو كتاب خوندم دروغ بده ديگه نگفتم، تو كتاب خوندم عشق بده، ديگه كتاب نخوندم

سعي کن چيزي که دوست داري به دست بياوري
وگرنه مجبور خواهي شدچيزي راکه به دست آورده اي دوست بداري

افسوس.... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم... آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم... و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

هميشه به ياد داشته باش
تا به فرامشي بسپاري
آنچه را که اندوهگينت مي سازد
اما
هرگز فراموش مکن
به ياد داشته باشي
آنچه را که شادمانت مي سازد

نبايد با خوک کشتي گرفت، خيلي کثيف مي‌‌شوي و مهم‌تر آنکه خوک از اين کار لذت مي‌برد.

انسان سقوط نمي کند مگر به طرفي که به ان تکيه داده است.

[ چهارشنبه 8 آذر1385 ] [ 3:15 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

حالمان بد نیست غم کم می خوریم

 

کم که نه هر روز کم کم می خوریم

 

آب میخواهم سرابم می دهند

 

عشق می ورزم عذابم می دهند

 

خود نمی دانم چرا رفتم به خواب

 

از چه بیدارم نکردی آفتاب

 

خنجری بر قلب بیدارم زدند

 

بیگناهی بودم و دارم زدند

 

رشنه نا مرد بر پشتم نشت

 

از غم نامردی پشتم شکست

 

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

 

یک شبه بیداد آمد داد شد

 

عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام

 

تیشه زد بر ریشه ای اندیشه ام

 

عشق گر این است مرتد میشوم

 

خوب گر این است من بد میشوم

 

بس کن ای دل نابسامانی بس است

 

کافرم ریگر مسلمانی بس است

 

بعد از این با بی کسی خو می کنم

 

هر چه در دل داشتم رو می کنم

 

نیستم از مردم خنجر به دست

 

بت پرستم بت پرستم بت پرست

 

بت پرستان بت پرستی کار ماست

 

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

 

درد می بارد چو لب تر می کنم

 

طالعم شوم است باور می کنم

 

من که با دریا تلاطم کرده ام

 

راه دریا را چرا گم کرده ام

 

قفل غم بر درب سلولم نزن

 

من خودم خوش باورم گولم نزن

 

روزگارت باز شیرین شاد باش

 

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

آه در شهر شما یاری نبود

 

قصه هایم را خریداری نبود

 

وای رسم شهرتان بیداد بود

 

شهرتان از خون ما آباد بود

 

از در و دیوارتان خون می چکد

 

خون من فرهاد عاشق می چکد

 

آسمان خالی شد از فریادتان

 

بیستون در حسرت فریادتان

 

کوه کندن گر نباشد پیشه ام

 

بویی از فرهاد دارد ریشه ام

 

هیچ کس درد مرا درک نکرد

 

ناله ی سرد مرا درک نکرد

 

شب پاییزی این شهر غریب

 

روح شبگرد مرا درک نکرد

 

ذهن آیینه رویایی دوست

 

چهره زرد مرا درک نکرد

 

درک نکرد درک نکرد درک نکرد

 

ما زیاران چشم یاری داشتیم

 

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

با بی خبر مگویید اسرار عشق و مستی

 

تا بی خبر بمیرد غافل ز خود پرستی

 

 

[ یکشنبه 5 آذر1385 ] [ 6:29 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

evry night I feel so low


Count the hours they go so
slow


I know the sound of your voice


Can save my soul


City lights, streets of gold


Look out my window to the world below


Moves so fast and it feels so cold


And I`m all alone


Don`t let me die


I`m losing my mind


Baby just give me a sign


And now that you`re gone


I just wanna be
with you


And I can`t go on


I wanna be with you


Wanna be with you


I can`t sleep and I`m up all night


Through these tears I try to smile


I know the touch of your hand


Can save my life


Don`t let me down


Come to me now


I got to be with you some how


And now that you`re gone


Who am I with-out you now


I can`t go on


I just wanna be with you.

........!?!?!?!?!

MARYAM

   

[ سه شنبه 23 آبان1385 ] [ 9:1 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

من گرفتار سکوت سنگینی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

 

 

 

  فکرت هم حتی ویرانه می کند

 

پاهایم می لرزد،دستهایم یخ کــــرده است

 

نپرس برای چه؟؟

 

ثانیه قبل تصورت کردم

 

لحظه دیدار بود

 

من بودم و انتظار

 

و تو آمدی

                                                                  

                             قلبم کند شد

 

می دانم خیالی خام بود،اما

 

قلبم کند شد

 

گویی همین جایی...

 

اشکهایم روان شد

 

نگفته هایم را چون آتش زیر خاکستر می سوزاندم

 

پس کی می خواهی خودت باشی؟

 

خود خودت

 

شاید هم تو چیزی بیش از این نباشی

 

اما دلم باور ندارد

 

پس بیا تا به باور برسم

 

امشب می خواهم برای تو و فقط برای تو بسرایم

 

شاید چون تو دوری

 

دور تر از همیشه

 

و شاید دیگر از آن من نیستی

 

وشاید...

 

نه،دیگر بس است...

 

طاقت شاید ها را ندارم

 

بار اول که زیر نور شمع می نوشتم برای تو

 

ماه ها پیش بود

 

چه قدر زود می گذرد خوبی ها

 

و چه قدر تلخ می گذرد سختی ها

 

دوباره چراغ ها خاموش است و من

 

بدون تو

 

با یک شمع

 

همان شمع است

 

آن دفعه می سوخت برای رسیدن به تو

 

ولی این بار میسوزد در هجران تو

 

هجرانی که انتها ندارد

 

انتهایش در بی تو بودن است

 

باز هم بی تو

 

از انتها گریزانم

 

شاید چون می دانم

 

نبودنت آنجا همیشگی است

 

تا هرگز منتظرت خواهم ماند

 

چون می دانم دیگر آمدنی در کار نیست...

 

 

 

[ سه شنبه 25 مهر1385 ] [ 3:49 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]
   من از اون خاطره دارم


                                     من از اون خاطره دارم


                                                                   خاطراتي خوب و زيبا


                                                                                                  مثل زيبايي رويا

 
                                                                    من از اون خاطره دارم


                                           من از اون خاطره دارم


        خاطراتي خوب و شيرين


                                        مثل زيبايي آغاز


                                                            عاشقم عاشقم من


                                                                                        عاشقم از روز ازل


                                                                 پابند عشقش تا ابد


                                          من از اون خبر ندارم


                    اين من باور ندارم


                                          باور تنهايي موندن


                                                                    باور تنهايي خوندن


                                                                                             باور قافيه باختن


                                                                يا قمار عشق رو بردن


                                         توي اين ديار غربت


          حتي بودن حتي مردن


                                     عاشقم عاشقم من


                                                            عاشقم عاشقم از روز ازل


                                                                                              پابند عشقش تا ابد


                                                                 اگر ابر كه بارون ميزنه


                                  ميزنه به موج دريا ميزنه


   ميزنه به دشت و صحرا ميزنه


                                     دلم كه داره فرياد ميزنه


                                                                      عاشقم عاشقم من


                                                                                         عاشقم عاشقم من از روز ازل


                                               پابند عشقش تا ابد...

         

                                                   عاشقی من به روایت تصویر 

 

http://www.takgol.com/flash/9.htm 

                                           عاشق شدم 

 





[ پنجشنبه 5 مرداد1385 ] [ 0:29 AM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]
 

 

                                                                         

 

                                                  

  

 بنام آنکه آهنگ پرشورعشق است ومن درسه تار تنهاییم او را می نوازم

 

چگونه فراموشت کنم،تورا که سرچشمه همه زيباييهايی

چگونه فراموشت کنم تورا که تقديم گرهمه مهربانيهايی،آيا

می توان لحظه ای تورا از يادبرد؟چگونه؟

چشمهايت را که روشنی عشق است،لبانت را که همه

بيانگرمحبت ،دستانت راکه گرما بخش بدنم............

اين همه زيبايی راکنار بگذارم وحس بی حسی

راجايگزينش کنم؟ابداً....تويی که اولين پيام آورنده عشق برايم بودی

،اولين بار مزه عاشق شدن را به من چشاندی،

قلبم را با نگاهت ذوب کردی وهمه ای وجودم راتسخيرکردی،

خنده ای لبانم را به واقعيت پيوند زدی،آخر چگونه فراموشت کنم؟

چگونه می توانم خوشی يک لحظه،فقط يک لحظه باتوبودن

رابا سالها ازتوجدا بودن تقسيم کنم؟

چگونه می توانم يک لبخند تورا با هزاران لبخند تصنعی

ديگران تقسيم کنم؟

چگونه می توانم صدايت را که تسکين دهنده قلب وروحم است

ديگر نشنوم.خدايا.... نمی توانم.........نمی توانم

ای تنها اميد زندگی،ای تنها پناه زندگی،ای تنها بهانه زنده بودن من

فراموشت نمی کنم وبا کوله باری از خاطراتت که در کويرقلبم

گذاشتی زندگی می کنم،زندگی با خاطراتت تا آخر دوستت دارم

تا آخرمی مانم.فراموشت نمی کنم حتی اگرمرا از خود برانی

عشق و زندگی فقط با تو ............تو ، تو

[ چهارشنبه 31 خرداد1385 ] [ 7:29 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

چه زیبا خواهد شد اگر،در این چند صباح که

 میهمان تن خویش هستیم، با شاه کلید عشق ، قفل دل های بسته ر ا

 بگشاییم. تا بتوانیم میزبان همه ترانه ها باشیم.اگر عشق را بشناسیم

 دیگر در قید و بند ارزش گذاری سطحی نخواهیم بود، چرا که عشق

 خود یک ارزش عمیق است وبه همه چیز ارزش می بخشد. زمانی که

 از سایه های کابوس وار نفس،انصراف دادیم،عشق در ما قدم

میگذارد.آنگاه آرامش معنا پیدا خواهد کرد.اگر فقط ظاهر عشق را

 بشناسیم، فقر درونی ما بارزتر خواهد گشت.برای بودن عشق به زمان

 خاصی نیاز نیست، اما برای فکر کردن به آن زمان بسیاری نیاز

 داریم.اصولا ما فکر می کنیم بدون عشق زندگی را گم کرده ایم، در

 صورتی که زندگی عشق را گم کرده و گروهی از ما هر دو را .

 

شاید ما از تاریکی درون ، فقط رنج ببریم، ولی بدون عشق از سرما

 خواهیم مرد.عشق چه بی ما و چه با ما از دروازه وجود خواهد

گذشت، ای کاش بتوانیم به هنگام عبور دریافتش کنیم. اگر بتوانیم

همچون شمعی ، بذل سر و تن کنیم،بار جسد را از دوش جان بر زمین

نهاده واز پیله خواب به در آمده ایم. سر گذر پیاده ها ، از

 خاکسترپروانه ها در خواب مخمل ناز کنار اشک پشت نقاب ، بیا

عشق را باور کنیم.

[ شنبه 13 خرداد1385 ] [ 10:56 AM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

قلم را در دست گرفتم و نوشتن را شروع كردم

ولي اين بار با دفعات قبل فرق داشت

ديگر از غم و هجران و رفتن ننوشتم

از او نوشتم

از او كه دوباره قلبم را به تپش وا داشت

از او كه دوباره مرا وادار به نوشتن كرد

به كسي كه اميد را در قلبم بعد از مدتها زنده كرد

اين بار هم نوشتم ولي نه براي اينكه او مي خواست

بلكه نوشتم چون قلبم ديگر نمي توانست بدون او باشد

مي خواستم از غم و از روزهاي تنهائي ام بنويسم

از روزهاي نبودن او

ولي باز هم غم را جايز ندانستم

پس با صد شوق فقط براي او نوشتم

براي او كه با آمدنش بهار را به راستي به دلم هديه داد

او كه با ترنم اسمش مي توانستم براي خودم صنمي بسازم بس زيبا

صنمي بسازم كه نه تنها من

بلكه همه ي مردم به او سجده كنند

مي خواهم مجنونم را دوباره و براي هميشه در قلبم نگه دارم

تا شايد بتوانم ديگر بار لیلا باشم

به آسمان نگاه كردم

همان ستاره كه تنها شاهد صحبت من و تو بود

باز هم داشت سوسو مي زد

ولي اين بار برق عشق در نگاهش موج مي زد

قاصدكي كه بعد از رفتنت رفت و ديگه سراغي از من نگرفت

روي شونه هام نشست و از تو برام گفت

خبر از اومدن تو داد

گفت كه برگشتي

ولي زماني دقيق اومدنت رو مشخص نكرد

روي دوش قاصدك اين رو نوشتم

«« تو صنم نمي گذاري كه مرا نماز باشد »»

و به همراه اولين نسيم به سوي كوي تو روانه كردم

تا شايد...

[ شنبه 19 فروردین1385 ] [ 10:10 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]
                                       با تو رفتم ٬

بی تو باز آمدم ٬

از سر كوی او ٬‌

دل ديوانه

پنهان كردم

در خاكستر غم ٬

آن همه آرزو ٬

دل ديوانه

چه بگويم با من ای دل چه ها كردی ٬‌

تو مرا با عشق او آشنا كردی

پس از اين زاری مكن ٬‌

هوس ياری مكن ٬

تو ای ناكام ٬

دل ديوانه

با غم ديرينه ام ٬

به مزار سينه ام

بخواب آرام ...

          دل ديوانه

 

[ چهارشنبه 9 فروردین1385 ] [ 7:30 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

 

 وقتی که از چشمای تو

 

  رخصت بارون می گیرم    

                    

قطره به قطره جون می دم

 

        کوهو رو دوشم می ذارم   

                                          

             از نفست جون می گیرم

 

                  تکیه به آسمون می دم

 

                      عاشقی و نشون می دم

 

                                                        

                           با تو من آزادم،چون فولادم،ای مولا

 

                           شوقت بر می خیزد از فریادم،ای مولا

 

 

                              جاری در جان من باش،ایمان من باش،ای دریا

 

                              چون موج آغاز من باش،پایان من باش،ای دریا

 

 

                                         درباران،در طوفان،با یادت آرامم

 

                                        یادم کن دور از تو چون صیدی در دامم

  

 

 

                           با تو من آزادم،چون فولادم،ای مولا

 

                             شوقت بر می خیزد از فریادم،ای مولا

 

 

                            جاری در جان من باش،ایمان من باش،ای دریا

 

                            چون موج آغاز من باش،پایان من باش،ای دریا

 

   

 

[ شنبه 5 فروردین1385 ] [ 9:38 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

دير شد و من هنوز نفهميدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.هنوز اين پاهاي چوبي

به شکنندگي بوته اي خشکيده مرا از رفتن باز ميدارد.تو در انتهاي کدام مسير

نشسته اي که من براي يافتنت اينچنين سرگشته ام.اين دالان هاي تو در تو اين

پس کوچه هاي مارپيچ تا به کجا اضطراب مرا همراهي ميکنند.کدام عنصر طبيعي

در وجود من کم است که من براي باز کردن چشمهايم مرددم

 

  کجايي اي يگانه ي بي پايان در پايان کدام انتظار من سبز شده اي.ميوه هاي

نارس وجود من دانه دانه مي افتاند مگر قرار نبود زمستان رفتني باشد آي

خورشيد کجايي؟ پشت کدام ابر اردو زده اي سرما تا مغز استخوانم فرو رفته

است.دير شد و من هنوز نفهميدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.اينجا در اين خانه

ي خاموش من به اندازه ي تمام جوجه گنجشک هاي شهرمان دلواپسم.اگر قرار به

 سفر بود که من قرنهاست مسافرم اما کلبه ي تو در دل کدام جنگل بنا شده که من

براي يافتنش پاهاي جوانيم را در باتلاقهاي گمراهي جا گذ اشته ام.

 

 شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟شرمگين و خجل خود را در آغوش آسمان

 پنهان كرد شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ماه با چهره اي باز و خندان

گفت يعني مهتاب از خود عشق پرسيدم عشق يعني چه؟با تبسمي گفت يعني مهر

 بي پايان به يك نگاه ....

                                                         

 

                            

پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاهی کشید.خط اول به خط دوم گفت:ما

میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم.دومی قلبش تپید و لرزان گفت:بهترین

زندگی؟ در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند و بچه

ها تکرار کردند. . . . . . . . . دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسد مگر اینکه یکی

از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند!!! چرا تو غرورت را نمی شکنی

دیگر در من غروری نمانده ...

                                                       

 

به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر

 توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت

 به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با

تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز فقط کافي است عاشقا نه به اسمان نگاه کني 

             

 

   

 

[ جمعه 26 اسفند1384 ] [ 3:46 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعاي را هم زمزمه

ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى

انداخت و گفت : - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟ ناگاه ،

ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد

 و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى

دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و

ترسان و لرزان گفت :- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين

 كاليفرنياو هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى

 كنم !!از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا

بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده

 كنم ، اما ، هيچميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ

ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدرآهن

 و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينهارا مى توانم

 انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوىديگرى بكنى ؟ مرد ، مدتى به

فكر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى

 آورم ! ميشودبمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من

بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى

 كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد

 كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا

چهار باندى ؟؟!!

[ چهارشنبه 24 اسفند1384 ] [ 12:38 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است

که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم

محبت بياموزي.


 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر

 روديست که از چشمانت جاري است.


 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است

 

 که به اسفناک ترين حالت شکسته است.


 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي

 

محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش

 

 اشک بريزي.


 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين

 

 داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به

 

سرانجام برساني.


 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه

 

واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.


 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي

 

سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است.


 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و

 

 بستن چشمهاست.

[ چهارشنبه 24 اسفند1384 ] [ 12:18 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

از ازل تا کنون دوستت داشته ام و به تو عشق ورزیده ام و تکه نان های

 

 مهربانی را در سفره ام گذاشته ام.از وقتی که چشم گشوده ام تو را و بهار

 

 را ستوده ام و همه چیـــــــــــــــــــــــــــــــز و همه کس را به رنگ و

 

 شمایل تو دیده ام.یک روز گلدانی کوچک چنان مرا به وجد می آورد که

 

گویی باغهای ابدیت از آن من است و روزی دیگر یک قطره باران مرا

 

به عظمت وصف ناشدنی اقیانوس هدایت می کند.همیشه آرزو کرده ام

 

صدای ناصاف خود را به صدای شفاف تو گره بزنم و دستهایم را از نگاه

 

سبز تو پر کنم.

 

همیشه همه اشیا و گیاهان را در حال دویدن و رسیدن به تو دیده ام. هر

 

 روز صبح گل سرخ گلبرگهایش را به سمت تو باز می کند،باران به

 

سمت تو می بارد،خورشید به سمت تو طلوع می کند،دریا به سمت تو

 

 موج می زند،نسیم به سمت تو می وزد و من به سمت تو بیدار می شوم.

 

از ازل تاکنون خالص ترین اشکهایم را جمع کرده ام تا با آن رودی

 

بسازم که عاشق رسیدن به دریای تو باشد و همه پروانه هایی را که

 

بالهایشان به رنگ توست دوست داشته ام.هرروز یک شعر عاشقانه

 

سرودم و به کبــــــــوتر ها داده ام تا به تو برسانند.همیشه تو را دوست

 

داشته ام و با نفس های تو آینه ای ساخته ام تا عشق را به من نشان دهد و

 

 پنجره ای کـــــه عبور عاشقان را از آن تماشا کنم.

 

[ شنبه 13 اسفند1384 ] [ 7:34 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

ول وله ی ساز ٬ با تو شد آغاز ٬‌ محو عبور قافله ی راز

 

هل هله ی ماه ٬ چاره دلخواه ٬ پر نکش از من سلسله ی آه

 

پريزاديُ من دلتنگ تو ٬‌ نشسته به سازم آهنگ تو

 

تو آشوب شهر خاموش من ٬ گرفت عطر بويت آغوش من...

 

بودای پاييز ٬ از خلسه برخيز

 

از کوچه باغم عطر تو لبريز...

 

خيال زارم

 

سوز ستارم

 

لبخند و اشکم

 

حال بهارم...

 

پريزاديُ من دلتنگ تو ٬‌ نشسته به سازم آهنگ تو

 

تو آشوب شهر خاموش من ٬ گرفت عطر بويت آغوش من...

 

تو که هم بغض شباويزی و هم رقص هما ٬

 

چنگ باران به سر انگشت تو آيد به صدا...

 

تو که آتيش ترنجی و شرار گل ناز ٬

 

پرنيان نفست شعله ی خاکستر راز...

 

ول وله ی ساز ٬ با تو شد آغاز ٬‌ محو عبور قافله ی راز

 

هل هله ی ماه ٬ چاره دلخواه ٬ پر نکش از من سلسله ی آه

 

لحن موسيقی من جذبه ی افسانه ی تو ٬

 

زلف تو برکه ی شب ٬ زورق من شانه ی تو

 

روی تو روی پری ٬ معبد من خانه ی تو...

 

ول وله ی ساز ٬ با تو شد آغاز ٬‌ محو عبور قافله ی راز

 

هل هله ی ماه ٬ چاره دلخواه ٬ پر نکش از من سلسله ی آه

 

پريزاديُ من دلتنگ تو ٬‌ نشسته به سازم آهنگ تو

 

تو آشوب شهر خاموش من ٬ گرفت عطر بويت آغوش من...

 

[ شنبه 13 اسفند1384 ] [ 7:28 PM ] [ ˙·▪● مريم میری ●▪·˙ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من اون برگ برندم که..با دستای تو رو میشم...
امکانات وب

جاوا اسكریپت

تماس با ما

.





پیج رنک گوگل

پیج رنک

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا