|
میدونی؟..وقتی که نیستی..وقتی که فرسنگ هــــــا ازم دوری..وقتی که تنها میشم و تو پیشم نیستی... دلم می خواد یه اتاقی باشه گرم گرم..روشنه روشن.با بوی عود تو باشی منم باشم... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید تو منو بغلم کنی که نترسم...که سردم نشه... که نلرزم.... تو بغلم کردی.. تکیه دادی به دیوار پاهاتم دراز کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ می گی آره.بعد چشماتو می بندی... بهت می گم برام قصه می گی؟ تو گوشم؟ می گی آره بعد شروع می کنی به قصه گفتن..یه عالمه قصه طولانی که هیچ وقت تموم نمی شن.. می خوام رگ بزنم/ رگ خودمو..مچ دست چپمو...یه حرکت سریع یه ضربه عمیق.. ولی تو که آخه نمیدونی می خوام رگمو بزنم تو چشماتو بستی نمیبینی که من تیغ و از جیبم در میارم..نمیبینی که سریع می برم نمیبینی که خون فواره می زنه..نمیبینی که دستم می سوزه.. و لبمو این جوری گاز می گیرم که نگم آخ..که چشماتو باز نکنی و منو نبینی.... تو بغلم کردی می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم می کنی که گرم شم... می بینی نا منظم نفس می کشم تو دلت می گی آخی دوباره نفس نفس می زنه.... می بینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد تر می شم... چشماتو باز می کنی می بینی که من مردم.... من می ترسیدم از دوریت بمیرم..از خون دیدن.. از تنهایی مردن..از سرد شدن.. وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم.... مردن خوب بود آرومه آرووم من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم و بعد تو همون جوری با چشمای بسته بهم لبخند بزنی... پس بیا به حرمت عشق پاک و آغوش گرمم اگـــــر روزی برگشتی شاخه ای گل سرخ روی قبرم بگذار...
من تو را تا به ابد تا به آن لحظه آخر که اجل می رسدم تا به اوجی که عاشق دارد با تمام تپش سینه خود دوست می دارم من تو را هم چو بهار با لطافت با مهر با صنوبر با یاس با شقایق با گل همنوا می خواهم من گل واشده عشق تو را تا ابد می بویم و تو را در دل خویش جاودان می سازم من صمیمیت چشمان تورا که به رنگ عسلی است تا ابد می خواهم من تورا.. یادت را.. بوسه داغت را.. تا ابد می جویم من نسیم نفس پاک تو را که زمن گرمی احساس مرا می خواهد تا به سر حد جنون می بویم و برایت در دل آشیان می سازم من برای تو گل سرخ عزیزخانه ای خواهم ساخت که حصارش آبی ست و در وپنجره اش از امید وحیاطش پر گلهای مریم ودر این خانه خوش رنگ خیال به تو خواهم پیوست و تو را تا به ابد تا به آ ن لحظه آخر که اجل می رسدم دوست خواهم داشت...
به نام لحظه های شيرينی که در کنارت گذشت... لحظه های تلخی که در نبودنت سپری شد... و لحظه های انتظاری که برای ديدنت به برگ های ورق خورده کتاب عمر و زنگيم سپرده می شود... برای تو می نويسم تو که برايم عزيزترينی در دنيا برايم بهتريني... بهار و سبزه های خيس و عطرها و پرنده ها به پايان می رسند حتی شعرها و شکوفه ها در گذر روزگار پژمرده می شوند اما آن بهاری که به پايان نميرسد.. تويی!!! تکرار نام تو هر زمان و هر کجا که باشم حس با تو بودن را به قلبم می کشاند و دلم را از بیگانگی ها می رهاند..روزها و شبهای بی شماری را پر عطش به اميد ديدار دوباره ات سر کرده ام..بعد از گذر از راه ها و کوچه های بن بست به تو رسيده ام..اميد لحظه هايم بوده و هستی.. و من هم اکنون باورهای خسته خويش را به پنجره زيبای چشمانت می سپارم..اگر بی مقصد مانده ام ..و اگر در حسرت ديدنت گل نگاهم پژمرده شده ..به معجزه عشق تو همه لحظه های کهن را به آخر می رسانم نسيم معطر وجودت همه احساسم را زلال ميکند..و من عجيب از ته دل احساس ميکنم به دل مغرور و صبورت نيازمندم.. تقصير توست که آرامش بخشی ..و با خوبی و محبت مرا عاشق و ديوونه حضور بودنت ساخته ای..ای کاش بگذاری تا هميشه در چشمان تو و نگاهت زندگی کنم. ای کاش انبوه تلنبار شده حرفهايم را از نگاهم بخوانی... و ببينی که چه قدر دوستت دارم و هنوزم همان آرزوی هميشگی در دلم موج می زند ... آرزوی با تو بودن........ باورم کن....
سلام
امروز تولدمه... به همین مناسبت خودمو خیلی تحویل گرفتم و شعر زیرو تقدیم می کنم به خودم...
اگه یه روز دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گردم و نگات می کنم....... بدون برام مهمی اگه یه روز دیدی که وقتی داری می افتی بر می گردم و با عجله میام به سمتت...... بدون برام عزیزی اگه یه روز دیدی که وقتی داری می خندی بر می گردم و نگاهت می کنم....... بدون که واسم قشنگی اگه یه روز دیدی که وقتی داری گریه می کنی و میام باهات اشک می ریزم...... بدون دوستت دارم اگه یه روز دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنم...... بدون که عاشقتم اگه یه روز دیدی که وقتی داری ترکم می کنی برات فقط سکوت می کنم...... بدون دیونتم اگه یه روز دیدی که از نبودت داغون می شم...... بدون برام همه چی بودی اگه یه روز دیدی که از بی تو بودن می نالم...... بدون بی تو میمیرم اگه یه روز دیدی که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیدم...... بدون که در انتظار مرگم اگه یه روز دیدی که یه گوشه افتادم و یه پارچه ی سفید روم کشیدن...... بدون واسه خاطر تو مردم...
دستـت را مـی گیرم ¤¤¤ دستـت را مـی گیـرم ¤¤¤ دستـت را مـی گیـرم خیـانـت های هـزارگانـه ی روحـت را شـماره مـی کنـم ¤¤¤ مـی بـویـمت ¤¤¤ مـی دزدمـت از تـاریـخ ¤¤¤ مـی بـویـمت بــه پیشــانـی ام ســوگنـد مال منی ...
گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری یه دوستی که وایسه رو به روت خیلی جدی توی چشمات نگاه کنه و بزنه تو گوشت که تو صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه ت و دوباره نگاش کنی ببینی که خشمگینه ببینی که عصبانیه و توی اخم صورتش بخونی که دوستت داره ببینی که دوستته و نگاش کنی همون جوری که دستت روی صورتته که اون بهش کشیده زده تا بهت بگه:"تو چته؟بسه به خودت بیا..تو چته.." و سرت فریاد بکشه... که تو یهو بلرزی و بری بغلش تا بغلت کنه و همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت چنگ بزنه توی موهات که سرت رو فشار بدی تو گودی شونش تا تو چشمات رو ببندی و روی شونه ش گریه کنی بلرزی و با خودت فکر کنی تو واقعا چته..." «نظرت چیــــــه؟؟؟!!!»
نامه اي به پدر! پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
اگر مي داني در اين جهان كسي هست كه با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي كند وصداي قلبت آبرويت را به تاراج ميبرد ، مهم نيست كه او مال تو باشد ، مهم اين است كه فقط باشد : زندگي كند ، نفس بكشد و لذّت ببرد در کودکي به من اموختند دوست بدار و اکنون که ديوانه وار دوست دارم ميگويند فراموش کن ميگفت: انقدر دوستت دارم که اگر بگويي بميرميميرم... باورم نمي شد... فقط يک امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - کاش امتحانش نمي کردم تو كتاب خوندم سيگار بده ديگه نكشيدم، تو كتاب خوندم مشروب بده ديگه نخوردم، تو كتاب خوندم دروغ بده ديگه نگفتم، تو كتاب خوندم عشق بده، ديگه كتاب نخوندم سعي کن چيزي که دوست داري به دست بياوري افسوس.... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم... آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم... و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم هميشه به ياد داشته باش نبايد با خوک کشتي گرفت، خيلي کثيف ميشوي و مهمتر آنکه خوک از اين کار لذت ميبرد. انسان سقوط نمي کند مگر به طرفي که به ان تکيه داده است.
حالمان بد نیست غم کم می خوریم کم که نه هر روز کم کم می خوریم آب میخواهم سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمی دانم چرا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب خنجری بر قلب بیدارم زدند بیگناهی بودم و دارم زدند رشنه نا مرد بر پشتم نشت از غم نامردی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد عشق آمد تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ای اندیشه ام عشق گر این است مرتد میشوم خوب گر این است من بد میشوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم ریگر مسلمانی بس است بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خنجر به دست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستان بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام قفل غم بر درب سلولم نزن من خودم خوش باورم گولم نزن روزگارت باز شیرین شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش آه در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود وای رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از در و دیوارتان خون می چکد خون من فرهاد عاشق می چکد آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فریادتان کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد ریشه ام هیچ کس درد مرا درک نکرد ناله ی سرد مرا درک نکرد شب پاییزی این شهر غریب روح شبگرد مرا درک نکرد ذهن آیینه رویایی دوست چهره زرد مرا درک نکرد درک نکرد درک نکرد درک نکرد ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم با بی خبر مگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد غافل ز خود پرستی
evry night I feel so low ....... MARYAM
من گرفتار سکوت سنگینی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است
من از اون خاطره دارم
عاشقی من به روایت تصویر http://www.takgol.com/flash/9.htm
چگونه فراموشت کنم،تورا که سرچشمه همه زيباييهايی چگونه فراموشت کنم تورا که تقديم گرهمه مهربانيهايی،آيا می توان لحظه ای تورا از يادبرد؟چگونه؟ چشمهايت را که روشنی عشق است،لبانت را که همه بيانگرمحبت ،دستانت راکه گرما بخش بدنم............ اين همه زيبايی راکنار بگذارم وحس بی حسی راجايگزينش کنم؟ابداً....تويی که اولين پيام آورنده عشق برايم بودی ،اولين بار مزه عاشق شدن را به من چشاندی، قلبم را با نگاهت ذوب کردی وهمه ای وجودم راتسخيرکردی، خنده ای لبانم را به واقعيت پيوند زدی،آخر چگونه فراموشت کنم؟ چگونه می توانم خوشی يک لحظه،فقط يک لحظه باتوبودن رابا سالها ازتوجدا بودن تقسيم کنم؟ چگونه می توانم يک لبخند تورا با هزاران لبخند تصنعی ديگران تقسيم کنم؟ چگونه می توانم صدايت را که تسکين دهنده قلب وروحم است ديگر نشنوم.خدايا.... نمی توانم.........نمی توانم ای تنها اميد زندگی،ای تنها پناه زندگی،ای تنها بهانه زنده بودن من فراموشت نمی کنم وبا کوله باری از خاطراتت که در کويرقلبم گذاشتی زندگی می کنم،زندگی با خاطراتت تا آخر دوستت دارم تا آخرمی مانم.فراموشت نمی کنم حتی اگرمرا از خود برانی عشق و زندگی فقط با تو ............تو ، تو
چه زیبا خواهد شد اگر،در این چند صباح که میهمان تن خویش هستیم، با شاه کلید عشق ، قفل دل های بسته ر ا بگشاییم. تا بتوانیم میزبان همه ترانه ها باشیم.اگر عشق را بشناسیم دیگر در قید و بند ارزش گذاری سطحی نخواهیم بود، چرا که عشق خود یک ارزش عمیق است وبه همه چیز ارزش می بخشد. زمانی که از سایه های کابوس وار نفس،انصراف دادیم،عشق در ما قدم میگذارد.آنگاه آرامش معنا پیدا خواهد کرد.اگر فقط ظاهر عشق را بشناسیم، فقر درونی ما بارزتر خواهد گشت.برای بودن عشق به زمان خاصی نیاز نیست، اما برای فکر کردن به آن زمان بسیاری نیاز داریم.اصولا ما فکر می کنیم بدون عشق زندگی را گم کرده ایم، در صورتی که زندگی عشق را گم کرده و گروهی از ما هر دو را . شاید ما از تاریکی درون ، فقط رنج ببریم، ولی بدون عشق از خواهیم مرد.عشق چه بی ما و چه با ما از دروازه وجود خواهد گذشت، ای کاش بتوانیم به هنگام عبور دریافتش کنیم. اگر بتوانیم همچون شمعی ، بذل سر و تن کنیم،بار جسد را از دوش جان بر زمین نهاده واز پیله خواب به در آمده ایم. سر گذر پیاده ها ، از خاکسترپروانه ها در خواب مخمل ناز کنار اشک پشت نقاب ، بیا عشق را باور کنیم.
قلم را در دست گرفتم و نوشتن را شروع كردم ولي اين بار با دفعات قبل فرق داشت ديگر از غم و هجران و رفتن ننوشتم از او نوشتم از او كه دوباره قلبم را به تپش وا داشت از او كه دوباره مرا وادار به نوشتن كرد به كسي كه اميد را در قلبم بعد از مدتها زنده كرد اين بار هم نوشتم ولي نه براي اينكه او مي خواست بلكه نوشتم چون قلبم ديگر نمي توانست بدون او باشد مي خواستم از غم و از روزهاي تنهائي ام بنويسم از روزهاي نبودن او ولي باز هم غم را جايز ندانستم پس با صد شوق فقط براي او نوشتم براي او كه با آمدنش بهار را به راستي به دلم هديه داد او كه با ترنم اسمش مي توانستم براي خودم صنمي بسازم بس زيبا صنمي بسازم كه نه تنها من بلكه همه ي مردم به او سجده كنند مي خواهم مجنونم را دوباره و براي هميشه در قلبم نگه دارم تا شايد بتوانم ديگر بار لیلا باشم به آسمان نگاه كردم همان ستاره كه تنها شاهد صحبت من و تو بود باز هم داشت سوسو مي زد ولي اين بار برق عشق در نگاهش موج مي زد قاصدكي كه بعد از رفتنت رفت و ديگه سراغي از من نگرفت روي شونه هام نشست و از تو برام گفت خبر از اومدن تو داد گفت كه برگشتي ولي زماني دقيق اومدنت رو مشخص نكرد روي دوش قاصدك اين رو نوشتم «« و به همراه اولين نسيم به سوي كوي تو روانه كردم تا شايد...
با تو رفتم ٬
بی از سر كوی او ٬ دل ديوانه پنهان كردم در خاكستر غم ٬ آن همه آرزو ٬ دل ديوانه چه بگويم با من ای تو پس از اين زاری مكن ٬ هوس ياری مكن ٬ تو دل ديوانه با غم ديرينه ام ٬ به مزار سينه ام بخواب آرام دل ديوانه
رخصت بارون می گیرم قطره به قطره جون می دم کوهو رو دوشم می ذارم از نفست جون می گیرم تکیه به آسمون می دم عاشقی و نشون می دم با تو من آزادم،چون فولادم،ای مولا شوقت بر می خیزد از فریادم،ای مولا جاری در جان من باش،ایمان من باش،ای دریا چون موج آغاز من باش،پایان من باش،ای دریا درباران،در طوفان،با یادت آرامم یادم کن دور از تو چون صیدی در دامم با تو من آزادم،چون فولادم،ای مولا شوقت بر می خیزد از فریادم،ای مولا جاری در جان من باش،ایمان من باش،ای دریا چون موج آغاز من باش،پایان من باش،ای دریا
دير شد و من هنوز نفهميدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.هنوز اين پاهاي چوبي به شکنندگي بوته اي خشکيده مرا از رفتن باز ميدارد.تو در انتهاي کدام مسير نشسته اي که من براي يافتنت اينچنين سرگشته ام.اين دالان هاي تو در تو اين پس کوچه هاي مارپيچ تا به کجا اضطراب مرا همراهي ميکنند.کدام عنصر طبيعي در وجود من کم است که من براي باز کردن چشمهايم مرددم کجايي اي يگانه ي بي پايان در پايان کدام انتظار من سبز شده اي.ميوه هاي نارس وجود من دانه دانه مي افتاند مگر قرار نبود زمستان رفتني باشد آي خورشيد کجايي؟ پشت کدام ابر اردو زده اي سرما تا مغز استخوانم فرو رفته است.دير شد و من هنوز نفهميدم چادر آرامشم را کجا بر پا کنم.اينجا در اين خانه ي خاموش من به اندازه ي تمام جوجه گنجشک هاي شهرمان دلواپسم.اگر قرار به سفر بود که من قرنهاست مسافرم اما کلبه ي تو در دل کدام جنگل بنا شده که من براي يافتنش پاهاي جوانيم را در باتلاقهاي گمراهي جا گذ اشته ام. شبي از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟شرمگين و خجل خود را در آغوش آسمان پنهان كرد شبي ديگر از ماه پرسيدم عشق يعني چه؟ماه با چهره اي باز و خندان گفت يعني مهتاب از خود عشق پرسيدم عشق يعني چه؟با تبسمي گفت يعني مهر بي پايان به يك نگاه .... پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاهی کشید.خط اول به خط دوم گفت:ما میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم.دومی قلبش تپید و لرزان گفت:بهترین زندگی؟ در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند. . . . . . . . . دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسد مگر اینکه یکی از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند!!! چرا تو غرورت را نمی شکنی دیگر در من غروری نمانده ... به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت به ياد داشته باش هر وقت دلتنگ شدي به اسمان نگاه کن و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند باور کن که با او هرگز تنها نيستي هرگز فقط کافي است عاشقا نه به اسمان نگاه کني
يك بنده خدايي ، كنار اقيانوس قدم ميزد و زير لب ، دعاي را هم زمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت : - خدايا ! ميشود تنها آرزوى مرا بر آورده كنى ؟ ناگاه ، ابرى سياه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى درگرفت و در هياهوى رعد و برق ، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد كه ميگفت :چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من ؟ مرد ، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت :- اى خداى كريم ! از تو مى خواهم جاده اى بين كاليفرنياو هاوايي بسازى تا هر وقت دلم خواست در اين جاده رانندگى كنم !!از جانب خداى متعال ندا آمد كه : - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسيار دوست ميدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده كنم ، اما ، هيچميدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هيچ ميدانى كه بايد ته اقيانوس آرام را آسفالت كنم ؟ هيچ ميدانى چقدرآهن و سيمان و فولاد بايد مصرف شود ؟ . من همه ى اينهارا مى توانم انجام بدهم ، اما ، آيا نمى توانى آرزوىديگرى بكنى ؟ مرد ، مدتى به فكر فرو رفت ، آنگاه گفت : - اى خداى من ! من از كار زنان سر در نمى آورم ! ميشودبمن بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى احساس درونى شان چيست ؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟ صدايي از جانب باريتعالى آمد كه : اى بنده من ! آن جاده اى را كه خواسته اى ، دو باندى باشد يا چهار باندى ؟؟!!
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه گذاشتن سدي در برابر روديست که از چشمانت جاري است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.
از ازل تا کنون دوستت داشته ام و به تو عشق ورزیده ام و تکه نان های مهربانی را در سفره ام گذاشته ام.از وقتی که چشم گشوده ام تو را و بهار را ستوده ام و همه چیـــــــــــــــــــــــــــــــز و همه کس را به رنگ و شمایل تو دیده ام.یک روز گلدانی کوچک چنان مرا به وجد می آورد که گویی باغهای ابدیت از آن من است و روزی دیگر یک قطره باران مرا به عظمت وصف ناشدنی اقیانوس هدایت می کند.همیشه آرزو کرده ام صدای ناصاف خود را به صدای شفاف تو گره بزنم و دستهایم را از نگاه سبز تو پر کنم. همیشه همه اشیا و گیاهان را در حال دویدن و رسیدن به تو دیده ام. هر روز صبح گل سرخ گلبرگهایش را به سمت تو باز می کند،باران به سمت تو می بارد،خورشید به سمت تو طلوع می کند،دریا به سمت تو موج می زند،نسیم به سمت تو می وزد و من به سمت تو بیدار می شوم. بسازم که عاشق رسیدن به دریای تو باشد و همه پروانه هایی را که بالهایشان به رنگ توست دوست داشته ام.هرروز یک شعر عاشقانه سرودم و به کبــــــــوتر ها داده ام تا به تو برسانند.همیشه تو را دوست داشته ام و با نفس های تو آینه ای ساخته ام تا عشق را به من نشان دهد و پنجره ای کـــــه عبور عاشقان را از آن تماشا کنم.
ول وله ی ساز ٬ با تو شد آغاز ٬ محو عبور قافله ی راز هل هله ی ماه ٬ چاره دلخواه ٬ پر نکش از من سلسله ی آه پريزاديُ من دلتنگ تو ٬ نشسته به سازم آهنگ تو تو آشوب شهر خاموش من ٬ گرفت عطر بويت آغوش من... بودای پاييز ٬ از خلسه برخيز از کوچه باغم عطر تو لبريز... خيال زارم سوز ستارم لبخند و اشکم حال بهارم... پريزاديُ من دلتنگ تو ٬ نشسته به سازم آهنگ تو تو آشوب شهر خاموش من ٬ گرفت عطر بويت آغوش من... تو که هم بغض شباويزی و هم رقص هما ٬ چنگ باران به سر انگشت تو آيد به صدا... تو که آتيش ترنجی و شرار گل ناز ٬ پرنيان نفست شعله ی خاکستر راز... ول وله ی ساز ٬ با تو شد آغاز ٬ محو عبور قافله ی راز هل هله ی ماه ٬ چاره دلخواه ٬ پر نکش از من سلسله ی آه لحن موسيقی من جذبه ی افسانه ی تو ٬ زلف تو برکه ی شب ٬ زورق من شانه ی تو روی تو روی پری ٬ معبد من خانه ی تو... ول وله ی ساز ٬ با تو شد آغاز ٬ محو عبور قافله ی راز هل هله ی ماه ٬ چاره دلخواه ٬ پر نکش از من سلسله ی آه پريزاديُ من دلتنگ تو ٬ نشسته به سازم آهنگ تو تو آشوب شهر خاموش من ٬ گرفت عطر بويت آغوش من...
خدای من، مرا دریافتی در روزگار تنهایی در شبهای پر حادثه در روزهای بی خاطره. در ساعت هایی که دلم سرشار از غم بود و آه، ناله هایم را شنیدی گستاخی هایم را بخشیدی و دردهایم را التیام دادی بخشایشت را با تمام وجود چشدیم و طعم بخشش را دیدم. پس با تو عهدی خواهم بست : هر که مرا آزرده است ، بخشدیم هر که مرا رنجاند، درگذشتم؛ اما اکنون نوبت بخشایش آنان است هرچند انتظار بخشش ندارم؛ آنان که از قضاوت هایم رنج کشیدند رفتارهایم آزرده خاطرشان کرده است آنان که زبان تلخم ، روحشان را رنج داده است می خواهم که ببخشند مرا و این درخواستی است که امید دارم به اجابتش از سوی دوستان. باید کامل شد! تکامل قدرت می آورد و قدرت ،اراده و اختیار. خدایا این بار با کمک تو شروع خواهم کرد و به یاد تو به پایان خواهم رساند: شروع خواهم کرد نوعی دیگر بودن را و به پایان خواهم رساند هر چه زشتی و پلشتی است که من و فقط من در خود می بینم. تو را سپاسگزارم که مرا زندگی بخشیدی تو را سپاسگزارم که این فرصت را به من دادی تو را سپاسگزارم که مرا انسان آفریدی تو را سپاگزارم که طعم در کانون |